شعر در مورد تبریز ؛ شعر ترکی در مورد فرش تبریز و ائل گلی تبریز

شعر در مورد تبریز

شعر در مورد تبریز ؛ شعر ترکی در مورد فرش تبریز و ائل گلی تبریز

در این مطلب از سایت بزرگ ایرانیان سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد تبریز برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید

بود محال مرا داشتن امید محال

به عالمی‌که نباشد همیشه در یک حال

از آن زمان که جهان بود حال زین سان بود

جهان بگردد لیک نگردد این احوال

نبود شهر در آفاق بهتر از تبریز

به ایمنی و به مال به نکویی و جمال

زناز و نوش همه خلق بود نوشانوش

ز خلق و مال همه شهر بود مالامال

خدا پدید نیاورد شهر بهتر از آن

فلک به نعمت آن شهر برگماشت زوال

فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز

رمال گشت رماد و جبال گشت رمال

شعر در مورد تبریز

شهر تبریز است و جان قربان جانان میکند

سرمه چشم از غبار کفش میهمان میکند

شعری در مورد تبریز

تبریز مرا به جای جان خواهد بود

همواره مرا ورد زبان خواهد بود

شعر در مورد تبریز

شهرتبریز است کوی دلبران

ساربانا بار بگشا زاشتران

شعر ترکی در مورد تبریز

شمس تبریز شوربایی بپخت

صوفیان الصلای پنهانی

شعر در مورد شهر تبریز

شد سعادت طلایه بر تبریز

تا فگندی تو سایه بر تبریز

شعر زیبا در مورد تبریز

مال تبریز خرج خوان تو نیست

بال سرخاب را توان تو نیست

شعری در مورد شهر تبریز

پس چون رکاب او ز نشابور در رسید
تبریز شد هزار نشابور ز احتشام

شعر استاد شهریار در مورد تبریز

من خاک خاک او که ز تبریز کوفه ساخت

خاکی است کاندر او اسد الله کند کنام

شعر درباره تبریز

تب ریزهای بدعت تبریز برگرفت

تبریز شد ز رتبت او روضه السلام

بیشتر بخوانید :

شعر ترکی در مورد شهر تبریز

سجده تبریز را خم درشده سرو سهی

غاشیه تبریز را برداشته جان سها

شعر مولانا در مورد سگ و تبریز

ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن

در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا

ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو

تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا

شعری زیبا در مورد تبریز

شهر تبریز است و پیــر روزگار

شهر تبریز این بهشت ماندگار

شـــــهر تبریز این دیـــــار بی مثال

خوار و کوچک گشتنش باشد محال

سرزمین صائب و شمس این دیار

سرزمیـــــن و آرمـــان شـــــهریار

شهر ستارخان سالار زمین

شهر مردان و زنان اهل دین

در تـــــــواریخ جـــــــهان بنوشته اند

مردم تبریز با خونهای خود آغشته اند

از همه سرتاسر ایران زمین

ماند تنها از یسار و از یمـین

یکه تنها ســـرزمین آذرین

سرزمین کوه های آتشین

از همه اســــتان آذربایـــــجان

ماند تبریز کهن با عشق و جان

بعد آن تبریز اســــــتانی بشد

سرزمین و حاکم و خانی بشد

بعد آن ایــــــــران دوبـــــاره زنــــــده شد

کشور ایران پر از شادی و قند و خنده شد

بخشی از تاریخ و سهم این دیار

می بـندد برحــق دهان روزگـــار

جان ما بر شهر ما وابـــسته است

شهر ما از هر جهت وارسته است

شهر ما با دوستان است مهربان

دوست می دارد رفیقان،هم دلان

چشــــم ما بر زیـــر پای میــــهمان

میهمان بر ما عزیز است همچو جان

شعر در مورد تبریز

حاشا که من از وصل به هجران آیم

سوی سقر از روضۀ رضوان آیم

بر هشت بهشت دوزخی بگزینیم؟

تبریز رها کنم به شروان آیم؟

شعر درباره تبریز

شهرتبریز است کوی دلبران

ساربانا بار بگشا زاشتران

شعر فارسی در مورد تبریز

تا در نکشم آب چرنداب و گجیل

سرخاب ز چشمم روان خواهد بود

شهر تبریز است و جان قربان جانان می کند

سرمه ی چشم از غبار کفش میهمان می کند

شعر هایی در مورد تبریز

شهر تبریز است و مشکین مرز و بوم

مهد شمس و کعبه ملای روم

کاورانا خوش فرود آی و درآی

ای بتار قلب ما بسته در آی

شعر کوتاه در مورد تبریز

دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را

بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را

شعر ترکی درباره تبریز

هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف

می نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را

اشعار ترکی در مورد تبریز

چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو

پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را

شعر ترکی شهریار در مورد تبریز

چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند
چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را

شعر های ترکی شهریار در مورد تبریز

گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال

جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را

شعر درباره شهر تبریز

گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آن
وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را

شعر هایی در مورد شهر تبریز

همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز درر

چشم درناید دو صد در ثمین تبریز را

شعر در مورد تبریز

تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین

از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را

شعری درباره شهر تبریز

روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر

با همین دیده دلا بینی همین تبریز را

بیشتر بخوانید : جملات رمانتیک و عاشقانه انگلیسی ؛ متن عاشقانه انگلیسی کوتاه برای بیو

شعر ترکی درباره شهر تبریز

پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگ

گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را

شعر زیبا درباره تبریز

برو تو دختر تاتی که عشق آسان نیست

دلم هنوز گرفتار ترک تبریز است

شعری زیبا درباره تبریز

تبریز مرا راحت جان خواهد بود

پیوسته مرا ورد زبان خواهد بود

تا در نشکم آب چرنداب و گجیل

سرخاب زچشم من روان خواهد بود

شعر استاد شهریار درباره تبریز

شهر ما از شور لبریز آمده است

وه که مولانا به تبریز آمده است

امشب آن دلبر میان شهر ما است

آنچه بخت دولت است از بهر ما است

شعری درباره ی تبریز

اصبحت تبریز عندی قبله او مشرقا

ساعه اضحی لنور ساعه ابغی الصلا

شعر درباره ی شهر تبریز

عین بحر فجرت من ارض تبریز لها

ارض تبریز فداک روحنا نعم الثری

شعری درباره تبریز

خواجو کنار دجله بغداد جنتست

لیکن میان خطه تبریز خوشترست

شعر تبریز،شعر تبریزی

ساحل آرامشم رنگ خدا دارد عجب

شاخه ی گل هم کتابی از صفا دارد عجب!

تبریز

اینجا بهشتی بوده و من سرنوشتی دیگرم

از سر نوشتن جرم و من در سرشتی دیگرم

در شهر مهرِ مادر و آغوش این تبریز هم

حتی برای گفته ها من در نوشتی دیگرم!

شعر تبریز شهریار

دانش از تبریز و حسن از گرج خیزد

حبذا شهری که دارد دین و دانش توامان

کی گمان کردم که در یک جا تواند گشت جمع

دانش تبریزیان با حسن گرجستانیان

حسن گرجستانیان را مایه از مریم بود

دانش تبریزیان از شمس دین دارد نشان

شعر در مورد تبریز

یوسف مصر عالمش خوانم

شاه تبریز و میر اوجان است

شعر تبریز ترکی

پسری داشت شحنه تبریز

حسن او دلفریب و شورانگیز

شعر تبریز

آن یکی درویش ز اطراف دیار
جانب تبریز آمد وامدار

شعری تبریز

نه هزارش وام بد از زر مگر 

بود در تبریز بدرالدین عمر

شعر صائب تبریزی

شد سوی تبریز و کوی گلستان

خفته اومیدش فراز گل ستان

زد ز دارالملک تبریز سنی

بر امیدش روشنی بر روشنی

شعر شمس تبریزی

می خـــوام سکانس آخر و تــــو شهر تبریز بگیره

بـــــاور حــــسّ شـیــشُـمــو از دلـــــــ پـاییز بگیره

شعر تبریزی با معنی

صائب از خاک پاک تبریز است

هست سعدی گر از گل شیراز

ز حسن طبع تو صائب که در ترقی باد

بلند نام شد از جمله شهرها تبریز

شعر تبریزی

شمس تبریز جو روان کن

گردان کن سنگ آسیا را

شعر نیر تبریزی

اندر تبریز بد فلانی

اقبال دل فلانه ما

شعر ترکی تبریزیم

شمس تبریز لطف فرمود

چون رفت ببرد لطف ها را

شعر در مورد تبریز

زمستان رفت و آری شد بهار اینجا

عجب تبریز بارانیست !

بهار شهر شیدائیست

هزاری دیگر آمد

گوئیا وقت است

می آیند

سپاه صلح سرمست است

بیداریست

و مردم خیل رسوایان چه مجنون وار می جویند

شکنج زلف مه رویان

ز خوشاب خمار هوش می بویند

و دوشاب گوار نوش می دوشند

چه عاشق وار می گویند

که بادا هر چه بادا باد

بهشت نقد را دیدیم

دل از غمها چه روبیدیم

و این پیمانه ها را از صبا آری پسندیدم

و چون میرفت از آبادگان شهر آذر

به او دستی تکان دادیم و گفتیمش

سرت خوش باد

دلت دلشاد از سرمستی دوران

و دستت پر ز موسی و مسیح و مصطفی و مهدی جانان

و او میرفت و باران همچنان تبریز می بارید

و محصولش صداقت بود وپاکیها

روزی نو و روزیها

که اینجا در شراب شاهدان پیداست

و در پستوی دلها میکند بیداد

و در شبهای یلدائی

نقل مجلس خوش مشربان شوخ و طناز است

و اینجا اسمان دلشاد از تصویر بینائیست

چه بارانیست شهر ما …

چه نورانیست شهر ما …

سوارانی که می ایند سند ها از خزین هفت شهر عشق می ارند

عدم را باغ حوری ها و قلمانها نمی دانند

می گویند

حوری ها و قلمانها به آنجا ره نمی یابند

شاید هم بزک چون نیست در آنجا

دگر این شاهدان بی خود

قلندر وار می ایند

و اینجا سخت بارانیست

تبریز است

شهر مردمان رک و رویائیست

خلایق

نور می بارد !!!

بگو تبریز نورانیست

بیشتر بخوانید : شعر مولانا در مورد سگ ؛ اشعار سعدی و عطار در مورد وفای سگ گله

شعر عاشقانه تبریزی

اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیزست

به بانگ و چنگ مخورمی‌که محتسب تیز است

در آستین مرقع پیاله پنهان کن

که همچو چشم صراحی زمانه خون ریز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خود حافظ

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

بار دوم در غزلی به مناسبت کور شدن امیر مبارزالدین سروده:

دل منه بر دینی و اسباب او

زانکه از وی کس وفاداری ندید

شاه غازی خسرو گیتی ستان

آنکه از شمشیر او خون می‌چکید

عاقبت شیراز و تبریز و عراق

چون مسخر کرد وقتش در رسید

آنکه روشن بد جهان بینش بدو

میل در چشم جهان بینش کشید

شعر در مورد تبریز

چون نامه رسید سجده ای کن

شمس تبریز درفشان ر

متن شعر تبریزیم

شمس تبریز موسی عهدی

در فراقت مدارهارون را

شعر گوزل تبریزیم

خسرو تبریز تویی شمس دین

سرور شاهان جهان علا

شعر شهر تبریز شهریار

مفخر تبریز توی شمس دین

حسرت روزی و تمنای شب

شعر شهریار تبریزی

شهر تبریز مرا غافل از این عالم کرد

همچو دسداس دلم خرد و به غربالم کرد

عشق افسانه ایم تن به غریبی نسپرد

زد به پرواز و زهجرش همه بی بالم کرد

خود رهید و دل من در کــــف صیاد سپرد

کشت با دست خود و زود همی چالم کرد

شهریارا تو ز هجران پری رنج به رخسار شدی

لیک من را غم دوری ز رخت مست و بد احوالم کرد

شعر تبریز استاد شهریار

تبریز نگو هر آنچه آنجاست نکوست

مغزاند همه مپندار تو ایشان را پوست

با طبع مخالفان موافق نشود

هرگز نشود فرشته با دیوان دوست

شعر بهجت تبریزی شهریار

خداوندی شمس الدین تبریز

ورای هفت چرخ نیلگونست

شعر ترکی شهریار تبریز

ایا تبریز خاک توست کحلم

که در خاکت عجایب ها فنونست

شعر شهر تبریز از شهریار

شمس تبریز از خیالت خواب

چون خطاییست کز صواب گریخت

شعر تیتراژ سریال تبریز در مه

تبریز را آورده است.

ساربانا بار بگشا زاشتران

شهر تبریز است و کوی دلبران

شعشع عرشی است این تبریز را

فرّ فردوسی است این پالیز را

هر زمانی موج روح انگیز جان

از فراز عرش بر تبریزیان

شعر تیتراژ تبریز در مه

مفخر تبریز تویی شمس دین

گفتن اسرار تو دستور نیست

شعر در مورد تبریز

خداوندی شمس الدین تبریز

که بوی خالق جبار دارد

دانلود شعر تبریز در مه سالار عقیلی

روزگاری از خوشی لبریز بودم

مستأجر شهر پاک تبریز بودم

ایّام خوشی بود و بهشت بود سرایش

من عشوه‌گر صحنه‌ی پاییز بودم

فاش گویم که دست تقدیر بگرفت دستم

لیک خشنودم اگربا تو گلاویز بودم

با غنچه‌ی نورسته باغچه‌ی نگاهت

هردم چشم به راه روز رستاخیز بودم

تا اوج وصال به عرصه‌ی عشق

با کوه بزرگ اندوه بی چیز بودم

تا اوج وصال به عرصه‌ی عشق

با کوه بزرگ اندوه بی‌چیز بودم

دانلود شعر سریال تبریز در مه

هر آنکس که چو من آشنای تبریز است

به هرکجا که رود در هوای تبریز است

کجا روم به تفرج که روح عاشق من

اسیر این همه لطف و صفای تبریز است

فراز کوه دل انگیز ارغوانی رنگ

جهان گمشده زیر لوای تبریز است

چراغهای شب از دور چون جزیره نور

نشان روشن آتش سرای تبریز است

نسیم باغ گلستان صفای شاه گلی

مدام باد که عشرت فزای تبریز است

چه حالت است در آن ابر سرخ فام غروب

که چون کبوتر دل در فضای تبریز است

قسم به خرمن گلهای زرد دشت مغان

که خار حادثه دائم به پای تبریز است

چه حسنها که نهان مانده در غبار سیاه

چه غنچه‌ها که به گل خانه‌های تبریز است

عروس شهر توئی ای بهشت روی بخند

که خنده‌های تو خاطرگشای تبریز است

چه خوش بود که شبی از شراب خانه تو

چنان خورم که ندانم کجای تبریز است

تو گاه گاه سفر کن که فتنه بنشیند

که حسن روی تو دائم بلای تبریز است

نگاه چشم تو تنها نه دل ز مفتون برد

که این کرشمۀ خوش دل ربای تبریز است

شعر ترکی تبریزی

شمس تبریز کم سخن بود

شاهان همه صابر و امینند

شعر به زبان ترکی تبریز

ز عشق حسن شمس الدین تبریز

میان عاشقان آثار برگو

شعر صائب تبریزی

شمس تبریز بشکند خم را

که ز نامش فلک بلرزیده

شعر در مورد تبریز

شمس تبریز صدقه جانت

بوسه ای یا کنار پوشیده

شعر صایب تبریزی

آید آن روز که من نیز به تبریز روم

با دلی از شعف و هلهله لبریز روم

شهر استاد غزل شاعر شیرین گفتار

شهریارم که به کویش فرح انگیز روم

آید آنروز که با جان به سر کوی نگار

همچو برگی که فراریست ز پاییز روم

نیست آرام دلم، بهر هوایش ،چکنم

که از این بادیه ی مفسده انگیز روم

زیر پا توسن عشقیست که با نیم لگام

بفشارم دل و با ضربه ی مهمیز روم

خسرو عشق مدد کرد که با توسن عشق

بال و پر گیرم و با شهپر شبدیز روم

چون چکاوک که به سرشوق چمن میدارد

جان رها کرده به عشق سر جالیز روم

دارم امید که تا زنده کنم عهد قدیم

سوی تبریز خوش خاطره انگیز روم

شعر درباره تبریز

شهر تبریز است و مشگین مرز و بوم

کوی شمس و کعبه ملای روم

گر هوای کعبه داری یا که دیر

کاروانا رو که آبشخور بخیر

شهر تبریز است و پیر روزگار

سرگذشت او بهین آموزگار

ای که رخت از خانه ات بیرون فتاد

همت پاکان به همراه تو باد

شهر تبریز است و مهد انقلاب

آشیان شیر و شاهین و عقاب

به مهر از قدم می‌نهی یا به خشم

برو ای مسافر قدم روی چشم

شهرتبریز است وجان قربان جانان می‌کند

سرمه ی چشم از غبار پای مهمان می‌کند

ای که بار از شهر جانان بسته ای

بار خود با رشته ی جان بسته ای

شعرهای تبریزی

کیست آن مه خداوند شمس تبریز

خداخلقی عجیبی نامدار

شعری برای تبریز

آی تبریزیم سن هارای و من هارا

سن شانلی بیر قیزیل دامار من قارا

قار یاغیش آغلیر هاوامیز گل آچاق

پنجره نی سن یاغیشا من قارا

شعر در مورد تبریز

صادره از تبریز

زاده شده با غمهایش

این مولود دوم که نامش را مادر نهاد

شهره اش ارث پدری است

مختوم به همین نام و تمام

صادره از تبریز

با دوپای خسته از جستجو

با غباری از دلتنگی های زمانه

در روزگار تیرگی های ژرف

و گستاخی های ذهن های تب دار و مریض

صادره از همین دیار

با خنده های صورتی

نشسته روبرویم دخترکی در آینه

نه یارای رفتن دارد

نه توان ماندن….

شعر صائب تبریزی بهشت

آی تبریزیم گل بیر باخاق داغلارا

قاردا بوغولموش بولاغا باغلارا

گل بو قیشین آق بوزونا باخمیاق

آچاق قارا پنجره نی آقلارا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *